10 November 2007
پوتین ات را در بیاور
صد سال است با پوتینات روی سرنوشت من راه میروی
بیراه میروی!
گمراه میروی!
پوتینات را دربیار، در سرزمین مقدس من
حتی اگر متولی مسجد
كه باید به تو هشدار داده باشد
«در این مكان با پوتین راه نروید»
چیزی به تو نگفته باشد
پوتینات را دربیاور!
ما چكمهها خوردهایم
و زیر پوتینها لگد شدهایم
پدر بزرگهای ما دستهایشان زیر پوتین پدربزرگهایتان
مادرانمان پایشان زیر پای پدرانتان
و پاهای برهنه ما زیر پوتین سنگین شما
صد سال است با پوتین روی سرنوشت من راه میروی
بیراه میروی!
گمراه میروی!
میگویم دریای خزر حوض خانه ماست
آن كه داستان «این سه زن» را نوشته بود گفته است
هر سه مرد گفتند: دریای خزر ( مازندران ) حوض خانه ماست
ما در این حوض، غروب را...
با چشمهای مان قطره قطره نوشیدیم
و زیر نگاههای هیز سگهای نگهبان
برای شنا سراپا لباس پوشیدیم
و از تركمنصحرا تا آستارا
چشمانداز خزر ( مازندران ) را دیدیم

پوتینات را دربیاور!
وقتی به حوض خانه ما پا میگذاری
ما دو برادر بودیم، تو برادر بزرگتر
و سهم من همیشه كوچكتر بود
و تو هر روز برادری تازه میزایی
هر روز یكی از در تو میآید
اول برادریاش را با تو اثبات میكند،
بعد سهماش را از من میگیرد
و هر روز سهم من كوچكتر میشود
هر روز مرا كوچكتر میكنی
مرا كه پابرهنهام
و تو! با پوتینی بر پایت!
امروز برادر احمق من منفجر شد
تا شیادترین رفیق تو پیروز شود
پوتین ات را از روی پایم بردار
میخواهی كه بترسم از چكمهها تا زیر پوتین تو له شوم
من از چكمهها میترسم، میترسم، میترسم
و او میترسد از پابرهنهها و پوتین تو را میخواهد
برای آن كه پاهای برهنه را با پوتین تو له كند
با چكمههای آمریكایی
با پوتینهای روسی
با پاهای برهنه ایرانی
سروده ای از نازلی احساس (معصومه مستشار(
09:45 Posted in اشعار میهنی, دریای مازندران | Permalink | Comments (2) | Email this
02 October 2007
مهرگان در ادب پارسی
سروده زیبای مسعود سعد سلمان
روز مهر و ماه مهر و جشن فرخ مهرگان
مهر بیافزا ای نگار خوب چهر مهربان
مهربانی کن به جشن مهرگان و روز مهر
مهربانی کن به روز مهر و جشن مهرگان
جام را چون لاله گردان از نبید باده رنگ
و اندر آن منگر که لاله نیست اندر بوستان
و
خسروا شب های عمرت روز باد
مهرگان ملک تو نوروز باد
رای نورانی تو خورشیدوار
در جهان عدل ملک افروز باد
از رودکی
ملکا جشن مهرگان آمد
جشن شاهان و خسروان آمد
جز به جای ملحم و خرگاه
بدل باغ و بوستان آمد
مورد به جای سوسن آمد باز
می به جای ارغوان آمد
از منوچهری
شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد
کاروان مهرگان از خزران آمد
یا که از اقصای بلاد چینستان آمد
نه از این آمد، بالله نه از آن آمد
که ز فردوس برین، وز آسمان آمد
از فرخی سیستانی
بگشاد مهرگاندر اقبال بر جهان
فرخنده باد بر ملک شرق مهرگان
و
شب مهرگان بود و من مدح گویم
خداوند را هر شب مهرگانی
و
مهرگانت خجسته باد و دلت
برکشیده بر اسب شادی تنگ
و
همایون و فرخنده بادت نشستن
بدین جشن فرخنده مهرگانی
10:20 Posted in اشعار میهنی | Permalink | Comments (0) | Email this | Tags: مهرگان
29 September 2007
سرود مانی
سرودی از مانی در ستایش زروان – خدای زمان بی کرانه - ترجمه دکتر ایرج وامقی
تو ستایش را ارزانی هستی
ای پدر کرفه گر، ای نیای ازلی
ستوده ای تو، ای بغ کرفه کار
...
ای مهربان، مهربانی کن
و به ما بیاموز چهر خود را
پیکر ارجمندی که انتظار داریم
به تابان بر ما
پرتوی خویش را چشمه سار، جاودان و باد زندگی بخش
و توانا کن زادگان مارا
08:50 Posted in اشعار میهنی | Permalink | Comments (0) | Email this | Tags: مانی
29 July 2007
گیل و دیلم
زمين ديلمان جاييست محکم
بدو در لشکری از گيل و ديلم
به تاری شب ازيشان ناوک انداز
زند از دور مردم را به آواز
گروهی ناوک و زوبين سپارند
به زخمش جوشن و خفتان گذارند
بيندازند زوبين را گه تاب
چو اندازد کمان ور تير پرتاب
چو ديوانند گاه کوشش ايشان
جهان از دست ايشان باز ويران
سپر دارند پهناور گه جنگ
چو ديواری نگاريده به صد رنگ
زبهر آن که مرد نام و ننگند
زمردی سال و مه با هم به جنگند
از آدم تا به اکنون شاه بی مر
کجا بودند شاه هفت کشور
نه آن کشور به پيروزی گشادند
نه باژ خود به آن کشور نهادند
هنوز آن مرز دوشيزه بماندست
برو يک شاه کام دل نراندست
فخرالدین اسعد گرگانی
21:10 Posted in اشعار میهنی | Permalink | Comments (1) | Email this
21 April 2007
زاده ایران بزرگم
کُــرد و بَلــوچ و مازني و فـرزند زابلـم
مهـرش به دل سـرشته چو جان قنـد کابلـم
تاجيـک و ازبـک استم و خواهان گنجـه ام
از دوري نظنـز و ري و ســاوه رنجـه ام
دلــداده اي هـواي سمـرقنـد در ســرم
چشمـان به يادِ لعـل بَـدخشـان به هم بـرم ِ
گيـلانيم به سبـزي و تبـريـزي ام بـه دل
شيـرازي ام به گـرمي و زرتشتـي ام به گِل
بـر تـارک ارس که اران بسـتِ جـان بود
شـروان چـو بلـخ خـاک مـرا آسمان بود
قفقــازِ نـاز جـايِ تـوخاليسـت در بَـرم
چگونه مهـرِ تو از دل بُـرون بَـرم آخر
آب خليـج فـارس مـرا خون در رگ است
اَبـروي مام خاک وطـن رود اَتـرک است
کـوچنـده اي هميشـه لُـر و بختيـاري ام
در آب هاي پاک وطـن گـرم و جـاري ام
مـن زاده وَجـب به وَجـب خـاک ميهنـم
بـي ميهنــم مبـاد دمـي ديـده بـرزنـم
19:25 Posted in اشعار میهنی | Permalink | Comments (0) | Email this
16 March 2007
سال قمر
با شهر عرب، بحر عرب کار نداریم
با سال قمر، ماه رجب کار نداریم
ما گردش سال از خط خورشید بگیریم
با ظلمت و تاریکی شب کار نداریم
از شاعری که نامش را نمی دانم
06:25 Posted in اشعار میهنی | Permalink | Comments (0) | Email this
28 September 2006
فریاد بحرین
منم بحرین نفت آلوده دامن
که بر تن آتشم افروخت دشمن
منم ایران زمین را عنبرین خاک
منم ایرانیان را پاک مسکن
جنوب ملک را باغی فرح زا
خلیج فارس را جایی مزین
به ایران فخر دارم همچو رستم
ز ایران نام دارم همچو قارن
بیایم چون نهد بیگانه زنجیر
که باشد طوق ایرانم به گردن
از ایران یاد دارم داستان ها
ز عهد گیو و گودرز و تهمتن
درود من به شه عباس کز مهر
زشر پرتقالم داشت ایمن
کنون چندیست کز هجران مادر
مرا چهری است زرد و وزآژن
زیاد میهنم چون بشکند دل
فراقش را چنان تاب آورم من
بود داغم به دل چون لاله از غم
اگر چه آتشین رویم چو لادن
ز ایران دورم و بیگانگان را
به چاه جور در بندم چو بیژن
تنی را مانم از این قصر بی سر
سری را مانم از این قصر بی تن
مرا از شیخ عار آید که دارم
نشان از شهریاران مهیمن
نوایی آید از ایران به گوشم
کند شادم بیان بانک ارغن
خدایا در دل اندازش که بازم
رها سازد ز چنگ دیو ایمن
کز ایرانم جدا کردن نباشد
به غیر از آب ساییدن به هاون
سروده از ادیب برومند
12:05 Posted in اشعار میهنی, جزایر چهار گانه | Permalink | Comments (0) | Email this | Tags: بحرین ، شعر
10 August 2006
به یاد بحرین
بحرین نه ملک دزد و بیگانه بود
بحرین ترا خانه و کاشانه بود
بر شیخ بگو که می ستانیم از او
این ها که بگویم نه افسانه بود
فرخ تمیمی
15:10 Posted in اشعار میهنی, جزایر چهار گانه | Permalink | Comments (1) | Email this | Tags: بحرین ، شعر

